مرتضى راوندى

69

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بود كه در بصره ده نفر به كيش مانى و به نور و ظلمت معتقدند ، آنها را نزد خود فرا خواند و از يكايك آنها پرسيد دين تو چيست ؟ جواب دادند اسلام ، صورت مانى را به آنها نشان داد ، و وادارشان كرد كه بر آن تف اندازند چون خوددارى كردند آنها را كشت . در زمان معتصم حادثهء مهم ديگرى رخ داد و آن محاكمه افشين ، سپهسالار كل لشكرهاى معتصم بود ( رجوع شود به جلد سوم تاريخ اجتماعى ايران ، چاپ اول ، ص 378 به بعد ) . . . . بسيارى از شعرا و گويندگان هنگام هزل‌گويى و ميگسارى كارشان به كفر و انكار خالق مىكشيد ، چنان كه ابو نواس گفت : هنگامى كه شاعر مىخواست بوسه بر لب من دهد ، چنين گفتم ، من روز رستاخيز و حشر و ازدحام را نمىشناسم . . . زندقه در نظر جاحظ و ديگر كسان ، معنى ديگرى داشته و آن عبارت از اين است كه انسان به هيچ كيش معتقد نباشد . عدم اعتقاد به تمام اديان با دهرى بودن و كفر مطلق مرادف مىباشد ، ابو العلا در رساله « الغفران » مىگويد : « دهريان و كسانى كه دهرى ناميده مىشدند قائل به پيغمبران و كتاب آسمانى نمىباشند . » جاحظ مىگويد : « زندقه ميان عيسويان شيوع يافته گمان مىكنم مقصود او ، عبارت از شيوع شك و ترديد بوده و از اين ، مفهوم مىشود كه كلمهء زندقه داراى يك معنى نبوده بلكه بر چهار معنى منطبق مىشود : اول به كسانى كه در مقام مزاح و هزل و باده‌گسارى دين را به چيزى نمىگرفتند ، دوم كسانى كه باطنا معتقد به كيش مجوس و مانى بودند ولى ظاهرا دعوى مسلمانى مىكردند مثل ابن مقفع و افشين ؛ سوم كسانى كه صميمانه به كيش مجوس و مانى معتقد بودند و تظاهر به مسلمانى مىكردند ؛ چهارم كسانى كه به هيچ دين و مذهبى اعتقاد نداشتند . . . » « 1 » ابو العلاى معرّى در « رسالة الغفران » وليد بن يزيد خليفه اموى ، و دعبل شاعر و ابو نواس و صالح بن عبد القدوس و ابو مسلم خراسانى مؤسس دولت عباسى و بابك و افشين و صلاح صوفى و گروهى ديگر را زنديق خوانده و دربارهء دعبل مىگويد : « هيچ شكّى ندارم كه دعبل بن على ، بىدين بوده و تظاهر او به تشيّع براى كسب ثروت بود . . . » به‌طور كلى تهمت زنديق بودن در آن دوره حدّ و اندازه نداشت . به‌نظر احمد امين ، پژوهندهء مصرى ، غير از باده‌پرستان و هزل‌گويان و بىباكان ، جماعتى هم به حكم وطن‌پرستى به سوى كفر و زندقه كشانده شدند ، مانند ايرانيان كه چون عظمت و استقلال خويش را با حملهء اعراب از كف دادند با عرب و اسلام به جنگ برخاستند .

--> ( 1 ) . نقل و تلخيص از كتاب پرتو اسلام ، ج 2 ، از ص 185 به بعد .